ارزشگذاری منابع زیستی

ارزشگذاری منابع زیستی به منظور تعیین ارزش های اقتصادی این منابع و و استفاده از این ارزش در تحلیل ارزیابی پروژه های بزرگ سرمایه گذار ی استفاده می شود .

کارکرد سالانه  منابع زیست محیطی تابع ارزش کارکرد سالانه آن هاست.

برخی از کارکردها علیرغم آنکه محصولات مهمی تولید می کنند  که در بازار مصرف قابل تقویم به پول نیستند ولی بعضی کارکردهاو خدمات قابل ارزیابی با پول هستند که با روشهای متفاوتی ارزیابی می شوند.

جهت هماهنگی این ارزشها با منابع جهانی تحلیل ها در قالب دستورالعمل یکپارچه حساب های اقتصادی و زیست محیطی  ارزیابی انجام می شود.

جنگل و ذغال

می رود جاده، تا قلب جنگل

می مَکَد آب را، زالوی انگل

خشک گردیده، قیلونی و دشت،بازار

برق و جاده، دو تیغِ،جنگل، آزار

 

 #کوره هایی از #ذغال

#جیب های پُر ریال

آرزوهایی محال

از #تَپَرغو تا #گَلال

.

از گذشته تا به حال

آرزویم یک #نهال

یا که پروازی زِ #دال

بیخیالِ بیخیال

#دستهای_خالی_جنگلبان

جنگلبان

تلفن ۱۵۰۴ زنگ میخورد پی در پی و پی درپی

اما تماس برقرار نمیشود

حتا اپراتور این کد امداد جنگل و مرتع

نیز به همکارانش پیوسته است

 جنگلبانانی که تنها با شاخه ای از بادام و یا بیلی بر دوش

خاک بر آتش میریزند و میکوبند

...

آنانکه وسعت حوزه حفاظتی شان

از دید افقی دوربین هایشان هم گسترده تراست

آنانکه نورمی برای حفاظت و مزایا ندارند

چه انان که با رابطه آمدند و ضابطه را دور زدند و ضابطه را فدای رابطه کردند

و چه آنانکه سالهاست بی هیچ رابطه و ضابطه دوش به دوش هم با باد میرقصند

 شبها لای رختی از خاک و گون و سنگ می خوابند و روز هم  با لبانی تشنه و روحی آزرده به استقبال آتش میروند

گاهی نیم نگاهی به دکلاین (decline خشکیدگی ناگهانی بلوط) دارند و گاهی

هم به کشت زیر اشکوب جنگل

افق های زاگرس، رنگ خون دارند و دود و سیاهی

رنگ دود و دوده و ذغال دارند،  رنگ فقر و تباهی ، رنگ رنج و درد و بی آبی و دشتهای خشک و رودخانه های روان ، سالهاست به این تنهایی و سربالایی خو  کرده ایم

 

 زهی خیال باطل، زهی خیال خام

 ای آنکه میروی ، تنها و سر براه

گاهی نگاه کن ، مثل درخت کنار راه

 

 شاگرد مکتب اسکاندیناوی باشی یا بلانکه

در سرنوشت، تاثیری ندارد

آنچه میسوزد

بلوط است و بن است و وَن و کیکم و بادام و شیرخشت و آخرین بازماندگان زاگرس

چه در شیب شمالی ، چه در شیب جنوبی

تک درختانی مانده که بی هیچ ارتباطی ازهم جدا افتاده و جامعه ای  نیستند

تاثیری بر اکوسیستم ندارند و تنها درختان مادری اند..

سایبان مار هستند و لاک پشت و مارمولک

سنجاب هم ازین دیار، رفته است و گرگهایی مانده اند که هیزم و چوب را به غارت میبرند

شاید درغارت سمیرم و سیوند، تجربه ای ندارند

اما خود، تمام دارایی خود را نادانسته، غارت میکنند.

هرچه را انکار کنیم همان بر سرمان میآید

تنش در محیط و  سکوت در قلب

 تیغی به دست و دشنه ای از غضب، سرمست

شاد از بستن یک بار هیزم و نجات خویش

که خویش را دربند دام خویش کرده است

سالها بعد

 پاسخ سکوت را خواهیم شنید

 کفشهایم چوبین است

بند بند دل من، خونین است

ظاهرا شادم، من از احوال زمین

آنچه امروز بکاریم،همه فردا، مین است

 

همه چی،تباه شد

کُهوا،سیاه شد

دودَش ،نشان شَرم

#جنگل،بی پناه شد

درشک و آتش

شب است و سکوت است ومن

تَش است و بلوط است و بَن

نگاهی ب تنهاییم، کِی کُنَم

بِسوزَد دِرِشکَم،همه جانُ تَن

دستهای خالی جنگلبان و آتش نابودگر جنگل

خبر آوُردن از سردشتُ کالوس، نمانده جنگلِ سرسبزِ چالوس

شکارِ آتشِ یک نامُراد است، نگردد جنگلی از کار، مایوس

شبِ شامِ غریبانِ حسین است، که کارِ شمرِ ذی الجوشن،چنین است

همی وعده کند، فردایمان را، بسوزد جانُ مالُ نانِمان را

جوانان غیوری از دلی و مالِ کالوس، بکوبند آتشُ،شبگرد، مایوس

 

تنهاتر از باد،دشتِ بلوطم، گَر ، تو بسوزی،کویرِ لوتَم ....  ای کاش امشب،باران ببارد، با هَر تَرَنُم،بَذری بکارد

بذری زِ کِیکُم،بذری ز بادام، شاید بسازد،بر لانه ای دام .... دیگر مَسوزان،صحرای ما را، کَز پیش سوخته، بَلخ وبُخارا

 از آن دوزونی، سَردَشتُ کالوس، ...... یا از مَلِ صاف، تا جاده چالوس

مانده درختی، تنها و بی جان،.... باید که رفتن، تا آخرِ جان

 فردا که دیر است، من هم پشیمان، کوتَه شود بَرگ، برشاخه، بی جان

مانده زِ مَن،کَفش،کفشی که پاره است، ....  این هم زِ لُطفَش، تاوَل، چه چاره است

هم سوخت، سردشت،هم رفت، سیرَنگ، ............. پایانِ این شب، مثلِ اداره است

 

بهرِ نجاتِ جانِ #جنگلهایمان،  کِی #روزُ #شب، آریم، اَندَر ، کارِمان

ماییم و یک #دنیا، #درخت   ............... آن تک #درختانِ صبور

مانده، برویِ #سنگها، #خُشک اَند اما، با غُرور   ......  کمبودهای بیشمار، همچون #نهالِ تازه کار

یا چون تو #بذری، خُفتِه در ................  #چَنگالِ #سَنجابی جَسور

#شب میرسد.تنها و تنهاتر شویم، بارانی از #برگ و #بلوط

می ریزد آن سو تر، زِ بیم، از بیم #داسُ #اَرِهُ #رودُ #کویر

گاهی به فردا کِی رسد، آن #طِفلِ نوپای #نهال

با #شعله #سیگارِ یک #مردِ #جوان، درهم بریزد وُ بسوزد، ناتوان

 

#امروز را، نوبت به #خودیاری دهیم،  باید که باهم، شرطِ #همیاری دهیم

#فردایِ #روشن را تو خود، همراه، کُن، #شب را به #فردایی دگر، #دستِ فداکاری دهیم